۱۳۸۷ شهریور ۱۸, دوشنبه

از سفر تابستاني برگشتم

سلام دوباره به همه اونهايي كه اين وبلاگ كوچولو من را براي خوندن انتخاب كردند .حتما ميگيد كجا بودم و چرا اينقدر دير اومدم ؟آخه رفته بودم مسافرت ديدن فك و فاميل و دوست و اشنا مامان بزرگها و بابا بزرگها و خاله ها و عمه ها همه را ديدم و خودمو براشون خيلي لوس كردم.حالا هم دوباره اومدم تا دزدكي بيام اينجا و بنويسم .من دوباره اومدم تا با دوستان جديدتري آشنا بشم .ميدونم كسي براي من دلش تنگ نشده ولي خودم براي اين وبلاگ خودم خيلي تنگ شده بود .ميخواستم تو سفر چند بار يواشكي بيام اينجا و بنويسم ولي خوب ميدونيد ادم تو مسافرتهاي اينجوري اينقد سرش شلوغ ميشه كه نگو .خلاصه بگم كه به من خيلي خيلي خوش گذشت اميدوارم اگر شما هم رفتيد سفر براي شما هم همينجوري باشه!

۱۳۸۷ مرداد ۱۲, شنبه

دريا دوستت دارم!

دوباره اومدم .رفته بودم مسافرت چند روزه ميدونيد كجا ؟دريا اين دومين باري بود من رفتم دريا بار اول كوچيك بودم فقط شش ماه داشتم ولي اين بار خيلي به من خوش گذشت چون بزرگتر شده بودم !خلاصه هر چي از اين دريا بگم كم گفتم حالا اگر تونستم به گوشي بابا پاتك بزنم حتما عكسهاشو ميذارم اينجا ببخشيد دير به دير مينويسم آخه نه اينكه من تازه كارم بعضي وقتها يادم ميره وبلاگ دارم!

۱۳۸۷ مرداد ۵, شنبه

من ميخوام بازي كنم بازي ميفهميد؟!

نميدونم چرا اين آدم بزرگا بعضي وقتها به چيزهايي كه ميگن عمل نميكنند ؟!جاي دوري نميرم همين بابايي خودمو ميگم .اين بابايي من خيلي حرفهاي قشنگي ميزنه و يا تو وبلاگش مينويسه ولي نميدونم چرا وقتي نوبت خودش ميرسه گاهي وقتها ها بهشون عمل نميكنه؟!همه آدم بزرگا ميگن ما بچه ها به بازي احتياج داريم بايد بازي كنيم بايد بيرون بريم ني ني هاي ديگه رو ببينيم ولي وقتي نوبت ني ني كوچولو خودشون ميرسه همه چي رو فراموش ميكنن آخه بابا جون مامان جون من همش بايد گريه كنم تا شما منو ببريد بيرون ؟من دوست دارم برم پارك دوست دارم بازي كنم من كه نميتونم مثل شما بشينم يك گوشه به برنامه ها و كتابهاي عجيب و غريبي كه ميخونيد نگاه كنم !من ميخوام بازي كنم بازي ميفهميد؟!

۱۳۸۷ مرداد ۲, چهارشنبه

تقصير من چيه ماست دوست دارم!

امروز ميخوام بهتون بگم من بر خلاف ني ني هاي ديگه اصلا شير دوست ندارم !البته نه اينكه اصلا ولي به جاي شير دوست دارم ماست و دوغ بخورم .اون وقتها كه كوچيك بودم كه اصلا دوست نداشتم شير بخورم حدود هفت هشت ماه پيش بابام براي اولين بار به من يك چيزي داد بخورم كه مثل شير سفيد بود ولي خيلي خوشمزه تر بعدا فهميدم بهش ميگن ماست!آخ كه چه خوشمزه بود از اون به بعد بود كه عاشق ماست شدم بعدا دوغ را هم مزه كردم اين يكي هم خيلي خوشمزه بود .الان وقتي ماست ميبينم نميتونم جلوي خودمو بگيرم هر جوري شده بايد بهش پاتك بزنم مخصوصا ماستهايي كه مامان و بابام درست مي كنند ميدونيد چطوري؟!خيار خرد شده و نعناع خشك و پودر موسير و كمي نمك ميريزند توي ماستو ميشينيم با هم سه تايي (نه ببخشيد همشو خودم ميخورم)ميخوريم.الان اينقده علاقه ام به ماست زياد شده كه از ترس اينكه من ديگه غذاي خودمو نخورم و همش ماست بخورم ماست سر سفره نميارن اونو از من قايم ميكنند ولي من ميدونم اونو قايم كردن و منتظرم كه هر وقت شروع كردند منم بگم ماس ماس ماست ميام!(اين لهجه ني نيهاست تعجب نكنيد)

داستان تاريخي اسم من

سلام دوستان خوبم .فكر نميكردم با يك پست بتونم اينقده دوست خوب پيدا كنم البته معلوم نيست هنوز چند تاشون خوبند؟همشونو اينجا توي فرند فيد پيدا كردم .ميخوام امروز از اينكه چطوري شد كه اسم من ياسمين شد بهتون بگم.اوهوم .با با مامان من قبل از به دنيا اومدن من روي اسم ژاسمين توافق كرده بودند و هر دو اين اسمو دوست داشتند ولي به خاطر اينكه بعضيها كه قرار بود بعدها منو صدا كنند براشون سخت بود كه بگن ژاسمين تصميم گرفتنداسم منو بذارند ياسمين .خلاصه اسم ياسمين رفت تو شناسنامه من و من شدم ياسمين !ولي چون هنوز بابا و مامان من داغ اون اسم ژاسمين تو دلشون بود تصميم گرفتند منو ياسمين (بر وزن ژاسمين )صدا كنند !اينجوري يك كلك به اونيي زدند كه نميتونستند منو ژاسمين صدا كنند و هم اينكه خودشون وجدان درد نميگرفتند.خوب من بايد برم يكيم توي فرند فييد بگردم تا دوستان تازه تري پيدا كنم آخه خيلي تنهام بعدا دوباره براتون مينويسم .

۱۳۸۷ مرداد ۱, سه‌شنبه

سلام من ياسمينم گل بابام!

سلام !
من ياسمين هستم يكسال و حدودا شش ماه سن دارم !آره تعجب نكنيد !مگه نميشه ما كوچيكا هم وبلاگ داشته باشيم؟!من خودم خيلي دوست داشتم يك وبلاگ از خودم داشته باشم تا بيام توش از چيزهايي كه دلم ميخواد و چيزهايي كه ازشون بدم مياد بنويسم.البته اينكه چي باعث شد من علاقمند بشم به اين وبلاگنويسي بيشتر بابام بود !آره ديدم اون خيلي با اين كامپيوتر ور ميره هر چي مامانم ميگه چي مينويسي ميگه دارم تو وبلاگ مينويسم .منم پيش خودم گفتم چرا من ننويسم اين بود كه تصميم به درست كردن اين وبلاگ كردم.البته يكمي سخت بود ولي با حافظه اي كه من دارم همه چي درست شد .ميدونيد چطوري ؟!آها بهتون ميگم .باباي من يك وبلاگ داره كه درست تو سالگرد تولد يك سالگي من درستش كرده اونموقع منم اونجا بودم ديدم داره چطوري اينكارو ميكنه منم همون كارها را دنبال كردم تا رسيدم به اينجا كه الان دارم براتون مينويسم.البته مجبور شدم به سايت ياهو يك دروغ بگم !ميدونيد چي؟!اينكه سن واقعي من را قبول نميكرد و من مجبور شدم خودم رو 18 سال معرفي كنم.بعدش هم ديدم اسم ايران هم تو كشورهاش نيست مجبور شدم عراق را انتخاب كنم !من خودم از دروغ بدم مياد ولي آخه اين آدم بزرگا مجبور ميكنن كه ما بچه ها دروغ بگيم.آها راستي يك چيز ديگه من الان دارم يواشكي مينويسم بابام رفته سر كار مامانم هم تو اتاق نيست بايد زودتر بيام بيرون .بعدا براتون دوباره مينويسم فقط خداكنه بابام نفهمه من وبلاگ درست كردم آخه ميخوام بزنم رو دست وبلاگش!ميگيد نه ؟حالا ببينيد!